حكيم زجاجى

1298

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بگفت اين و بر دشمن آورد روى * روان گشت بر خاك خون همچو جوى سيه گشت اندر زمان آسمان * در آن تيرگى اژدهاى دمان همى از رخش آتش آمد برون * زمان تا زمان گشت آتش فزون سپاه عدو سر برافراختند * سلاحى كه بدشان بينداختند گمان برد هركس كه روز بلاست * قيامت مگر در دم اژدهاست از آن حول كردند راه گريز * چو ديدند آن آتش رستخيز ميان در چو صدقه گرفتار شد * بكشتند و آن مرد مردار شد اياز نكوهيده شد سرنگون * كشيدند او را در آن خاك و خون ببردند نزديك شاهش به درد * همان جا ميانش به دو نيم كرد سر مرده بر نيزه كردند زود * ببردند نزديك سنجر « 1 » چو دود چو برگشت با نصرت و فتح يار * ملاحد قوىحال بد در حصار گرفتند نيرو چو شه دور بود * چراغ دل جمله بىنور بود . . . . . . . . . . . بد اندر صفاهان پليد * كه آن بند بد را شد اول كليد برون آمدن ملاحده در اصفهان بد آن مرد بدكار عطاش « 2 » نام * به امرش شده [ رند و اوباش ] رام به رفض آن نكوهيده منسوب گشت * در آن عيب ، بدفعل ، معيوب گشت چو از رفض و الحاد شد متهم * نشستند اهل صفاهان به هم نبشتند فتواى قتلش همه * فتاد اندر آن بوم‌وبر همهمه چو عطاش بشنيد آن شوم‌پى * بشد از صفاهان گريزان به رى وز آنجا سوى لاميسر « 3 » شد چو گرد * به نزديك صباح دل پر ز درد حسن آنكه الحاد را پايه اوست * در آن كار بد بدترين مايه اوست

--> ( 1 ) سر او به خراسان فرستاد پيش برادرش سنجر . راحة الصدور ، ص 154 . ( 2 ) احمد بن عبد الملك عطاش بر دژكوه اصفهان استيلا يافته رايت عصيان برافراشت . حبيب السير ، ج 2 ، ص 504 . ( 3 ) قلعهء كردكوه و لاميسر نيز به تحت تصرف حسن درآمد . راحة الصدور ، ص 467 .